یک زبان دارم دوتا دندان لق ، می زنم تا می توانم حرف حق

مرد ژنده پوش بی هوا از عرض اتوبان عبور می کرد. صدای بوق های ممتد و صدای ترمز های طولانی اتومبیل ها گوش دنیا رو کر کرده بود. مرد از روی گارد ریل پرید و ناگهان اتوموبیل شاسی بلندی به او زد .

راننده اتومبیل ابتدا پیدا شد و با دیدن جسد در حال جان دادن بی اختیار سوار اتومبیل شد و فرار کرد ...

اتومبیل بعدی کناری ایستاد و جسد نیمه جان مرد را به کنار اتوبان کشید. ترافیک به حالت عادی بازگشته بود. جیب های مرد ژنده پوش را به دنبال مدارک شناسایی جستجو کرد. کیف پولش پر از تراول های 50 ایی تا نخورده بود و یک جلد پاسپورت جلد زرشکی در کنارش بود. امیر مقدسی ، صادره از ایران. جیب های دیگرش را گشت. یک گوشی ایفون کثیف با شیشه شکسته در کنار شارژرش بیرون آمد. مرد گوشی را روشن کرد و آخرین شماره را گرفت. صورت دخترک مو طلایی با چشمان مشکی بروی صفحه شکسته نمایش داده شد. لحظه ای بعد صدایی هراسان جواب داد :

-        الو! امیر ...

مرد تا خواست صحبت کند صدای دخترک ادامه داد: چرا جوابم رو نمی دی عزیزم ... با من قهری ؟ باشه اصلا بزار من صحبت کنم، همین که احساس می کنم داری گوش می کنی همه دنیامی! یادت میاد بهت گفته بودم بدون تو می میرم ... عزیزم، الان یه ماهه کارت این شده زنگ می زنی و صحبت نمی کنی ... خونتون زنگ زدم پدرت گفت یه ماهه گم شدی و تلفنتم جواب نمی دی ... تهرانی هنوز ؟! امیر ... من دوست دارم. درسته از نبودت زجر می کشم ولی درکت می کنم که نتونستیم با هم باشیم ... خوب خواست خدا بود. کار هر شب گریه کردنه ... شاید تا یه ماه دیگه فراموش کنم. امیر، هنوز هستی؟! قطع نکنی ها ... یادت میاد اون دفعه رفته بودیم کوه داشتم لیز می خوردم جلو ایستادی و نزاشتی بیافتم ... امیر ... چرا نمیری خونه ؟! مگه زندگی تموم شده ؟!

به آرامی صدایش شکست. مرد گوشی را روی گوشش جابجا کرد، دختر ادامه داد : امیر ... میشه یه قرار بزاری ببینمت! اصلا الان کجایی ... آدرس بده میام دنبالت. می دونم از خونه زدی بیرون. ماشینت الان دو هفته است جلوی در خونتونه ... لباس گرم همراهت بردی ؟ امیر ... چرا جوابم رو نمی دی. خوب منم دارم زجر می کشم. لعنتی فکر کردی من از سنگم ...

مرد به آرامی اشک های روی گونه اش رو پاک کرد. گوشی را قطع کرد.

لحظه ای بعد صدای گوشی همراه بلند شد. باز هم چهره مو طلایی بود. مرد گوشی را برداشت: بله ؟!

دختر با تعجب جواب داد : شما ؟

-        خانم، ببخشید صاحب این خط رو میشناسید؟

-        بله، چطور مگه ؟

-        نمی دونم چطوری بگم، فقط می تونید خودتون رو به آدرسی که میگم برسونید ... بد نیست که نزدیکشون باشید.

-        اتفاقی افتاده آقا؟! دلم شور افتاد.

-        ممکنه آدرس رو یاد داشت کنید ...

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1391ساعت 20:39  توسط شلمان !!  | 

شاهین نجفی - آلبوم هیچ هیچ هیچ 


من یه گلایلم که توی این سرزمین شوم

راهم به قبر و سنگ گرانیت می رسه

هر روز به قتل می رسم و شعر من فقط

به انتشار شعله کبریت می رسه

 

دردم هزار ساله مثل درد حافظه

درمونش همونیه که کشف رازیه !

نسلی که سر سپرده عصر حجر شده

به ساقی های ارمنی پیر راضیه

 

وقتی زندگی یه تئاتر مزخرفه،

تنها به جرعه های فراموشی دلخوشم

راست می گفت که پیر زن شب گرد و مست

با اون تبر فرشته الهامو می کشه

 

هی مست می کنم مثل یه بطری شراب

که وقتی پاش بیافته یه کوکتل مولوتوه!

یه مجرم فراری شدم که تو زندگیش

درگیر یه گریز بدون توقفه !

 

فرقی نداره جاده چالوس و راه قم

من مستیام که خوش داره رانندگی کنه

یه ماهی که تو آکواریوم زار می زنه

تا تو اشک های خودش زندگی کنه

 

باید تلو تلو بخوریم زمونه رو

وقتی که مست نیستیم به بن بست می رسیم

تو مستیا آدما باز مهربون میشن

حتی برادرا توی ایست بازرسی

 

می خندن و به دست تو دستبند می زنن ..

راه رو برای بردن تو باز می کنن.

تو دام مورچه ها به سلیمان بدل میشی

قالیچه ها بدون تو پرواز می کنند.

 

این بار چندمه که پی یک جرم مشترک

80 تا ضربه پشتت رو هاشور می زنه

برگرد خونه، حتی اگر با خبر باشی ...

تنها دل خودت برای خودت شور میزنه

 

تو یه گلایولی که توی این سرزمین شوم،

راهت به قبر و سنگ گرانیت می رسه

هر روز به قتل می رسی و شعر تو فقط

به انتشار شعله کبیرت می رسه

 

هی مست می کنم مثل یه بطری شراب

که وقتی پاش بیافته یه کوکتل مولوتوه!

یه مجرم فراری شدم که تو زندگیش

درگیر یه گریز بدون توقفه !


+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:36  توسط شلمان !!  | 

امروز یکی این رو برای من میل کرده بود. دیدم راست میگه، بد جوری هم راست میگه ... 


ما بچه های کارتون های سیاه و سفید بودیم ،

کارتونهایی که بچه یتیم ها قهرمانهایش بودند

 

اصلا تلوزیون ما 2 تا کانال بیشتر نداشت

 

ما پولهایمان را می ریختیم توی قلک های نارنجکی و می فرستادیم جبهه  

 

دهه های فجر مدرسه هایمان را تزئین می کردیم 

 

توی روزنامه دیواری هایمان امام را دوست داشتیم 

 

آدمهای لباس سبز ریش بلند قهرمان هایمان بودند ،

آنروزها هیچکدامشان شکمهای قلمبه نداشتند و عراقی های شکم قلمبه را که می کشتند، توی سینما برایشان سوت می زدیم  

 

شهید که می آوردند زار زار گریه می کردیم 

 

اسرا که برگشتند شاد شاد خندیدیم 

 

ما از آژیر قرمز می ترسیدیم 

 

ما به شیشه خانه هایمان نوار چسب می زدیم از ترس شکستن دیوار صوتی 

 

ما توی زیر زمین می خوابیدیم از ترس موشک های صدام  

 

ما چیپس نداشتیم که بخوریم  

 

حتی آتاری نداشتیم که بازی کنیم 

 

ما ویدیو نداشتیم 

 

ما ماهواره نداشتیم  

 

ما را رستوران نمی بردند که بدانیم جوجه کباب چه شکلی است  

 

ما خیلی قانع بودیم به خدا   

 

 صحنه دارترین تصاویر عمرمان عکس خانم های مینی ژوب پوشیده بود توی مجله های قدیمی 

یا زنانی که موهایشان باز بود توی کتاب های آموزشA.B.C.D 

 

زنهای فیلمهای تلوزیون ما توی خواب هم روسری سرشان می کردند 

 

حتی توی کتابهای علوممان هم با حجاب بودند

 

ما فکر می کردیم بابا مامان هایمان ما را با دعا کردن به دنیا آورده اند   

 

عاشق که می شدیم رویا می بافتیم 

 

موبایل نداشتیم که اس ام اس بدهیم 

 

جرات نداشتیم شماره بدهیم مبادا گوشی را بابایمان بردارند 

 

ما خودمان خودمان را شناختیم ،

بدنمان را 

جنسیتمان را

همه چی یواشکی و در گوشی بود

هیچکس یادمان نداد

 

و حالا گیر افتاده ایم بین دو نسل:

نسل گذشته که عشق و حالشان را توی شهر نو ها و کاباره های لاله زار و... کرده بودند  

و نسلی که الان دارد با فارسی وان و من و تو و ایکس باکس و فیس بوک بزرگ می شوند و دنیای کودکی و جوانی شان خیلی چیزهای بیشتر از ما دارد و اصلا با مال ما فرق دارد ، از زمین تا آسمان

 

و هیچکدامشان ما را نمی شناسند و نمی فهمند!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 22:17  توسط شلمان !!  | 

روز اول : 

همش دستم می رفت تلفن رو بردارم و بهش زنگ بزنم. تونستم جلوی خودم رو بگیرم. یه بار هم نزدیک بود بهش اس ام اس بزن. قبل از اینکه ارسال رو بزنم همش رو پاک کردم. چرا ساعت نمی گذره ؟! 

روز دوم : 

فکر می کنم یه چیزی رو گم کردم. یادم نمی یاد توی تاکسی بود یا توی اتوبوس. ولی بیشتر فکر می کنم توی محل کارم گذاشتم توی کشوی میزم. فردا معلوم میشه دیگه ... راستی این آهنگ های جدیدی که دیشب دانلود کردم خیلی عالین واقعا بهم آرامش میدن. چه خوب. پس فردا تعطیله ... 


روز سوم 

هوا صبح یکم سرد شده بود ولی، کلاه و کاپشن داشتم. رفتم توی فیس بوکم. دیدم یه سری ها بهم تبریک گفتن. راستی پس فردا تولدمه. خودم هم یادم نبود. یه حس غریب دلتنگی وجودم رو برداشته. رفتم سراغ کمد لباس هام و جعبه بزرگ پر از عروسک رو در آوردم. اکثرا یادگار دورانی هستند که می رفتن بندر و جنس می آوردم. بعضی هاشون اینقدر جذاب و دوست داشتنی بودن که یکی هم برای خودم برداشتم. یه دونه از اون پسر بچهه دوست داشتم واسه خودم نگه می داشتم، می دونی چطوری بود ؟! موهاشو شونه می کردی عقب، بعد می زدی تو گوشش موهاش سیخ می شد. یه شلوار زبلی آبی راه راه هم داشت. درست مثل مال بابا بزرگم. ولنتاین 1382 واسه خودش کولاکی بود. کلی ازشون فروختم ... 


روز چهارم :

تولدم مبارک. توی فیس بوک یه عالمه پیغام برام گذاشتن. فکر نمی کردم اینقدر محبوب باشم. امروز هم تعطیل بود. بابا و مامانم خونه نبودن. دیگه هرکی واسه خودش یه سری کار ها داره. اون دو تا هم بعد از 30 سال که ماها رو بزرگ کردن وقت رسیدن به خودشونه، اعتراضی نیست. 

از بیکاری نشستم یه پروژه ای که پارسال تحویل داده بودم رو دوباره شروع کردم. می خواستم بهتر بشه. یه ویلای مسکونی توی کرج. طراحی و سه بعدی کردنش بیشتر از 12 ساعت وقتم رو گرفت. اصلا نفهمیدم کی زمان گذشت ... 


روزپنجم : 

هنوز هم تبریکای فیس بوکی و هنوز هم برنامه های روتین ... برم یکم بخوابم. بدنم کفته است. بعد از دو روز تعطیلی یهویی ساعت 5 پاشی توی این سرما بری سر کار خیلی ظلمه ...


امروز : 

دلم گرفته، هرچی سعی کردم نبودنش رو یادم بره نشد. بغض توی گلوم قلمبه شده. دلم می خواد سرم رو بزارم روی بالشم. بالشی که 8 ساله همراهمه. آروم آروم باهاش درد دل کنم، بگم دلم می خواست پیشم می موند ولی عقلم میگه تند رفتم. از 5 روز پیش داره یه سره سر کوفت می زنه. خوب بابا اون روز تو بچه بودی دلم زورش بهت چربید. اگه مردی بگو امروز چیکار کنم؟! دلم براش تنگ شده ... 



+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 21:41  توسط شلمان !!  | 

وقتی که اومد خونه بازم مثل همیشه منتظر اون چشمای منتظر بود. منتظر اون آغوش گرم و دوست داشتنی که همیشه براش باز می موند. 

مانتو و روسریشو در آورد و روی مبل انداخت. کیفش رو هم زمین گذاشت. بی تفاوت سیگاری رو از روی میز برداشت و با فندک نقره ای کنارش روشن کرد. در فندک رو بست " تا همیشه برای همیشگیم" 

آهسته فندکش رو زمین گذاشت. دلش تنگ شده بود. پک محکمی به سیگارش زد. 

سیگار نیمه کاره را خاموش نکرده درون زیر سیگاری گذاشت و به دود سفیدی که از آن بالا می آمد زل زد. تلفن زنگ خورد منشی بد لهجه پیغامش را خواند شروع به ثبت پیغام کرد : سلام دخترم خوبی ؟! کجایی ! چند روزه دارم زنگ می زنم جواب نمیدی عزیزم ... دیشب اومده بودیم در خونت ! نمی دونم در رو باز نکردی یا واقعا بیرون بودی. یه تماس با ما بگیر عزیزم. مامانت داره دق می کنه ... 


به آرامی از جایش بلند شد و به اتاق خواب رفت. تخت دونفره ای که هنوز رو تختی و لحافش نا مرتب بود. برویش دراز کشید و دستش را زیر بالش کناریش برد. چشمانش را بست و درون خودش شکست ... 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 16:12  توسط شلمان !!  | 

چه دردیست؟! 

عشقبازی عشقت را با عشقش ببینی و حتی گونه هایت نتواند تر شود؟! 


چه دردیست؟! 

روزها در پی شکاری و یافتن شکار در زمانی که دیگر تیری نداری ؟!


و چه دردیست ؟! 

در کنار دریا بودن، آنگاه که دیگر حتی موج ها هم تورا خیس نمی کنند تا شاید گونه ات باز هم مرطوب شود ... 


دوستش دارم و دارم و خواهم داشت لیکن پرنده را نمی توان تا ابد در قفس حبس کرد! 

شاید روزی آزادش کنی و شاید روزی آزاد کند، 

با پر و بال زخمی خود را برهاند تا شاید تو رحمی بر او نمایی ... 


پرنده ام را از قفس دلم آزاد می کنم تا به عرش بال بکشد، تا شاید از آن بالا پری برای من تکان دهد و یاد مرا گاهی بر ذهن خود ترسیم کند. هرچند مخدوش و نا همخوان ... 


+ نوشته شده در  شنبه سوم اردیبهشت 1390ساعت 10:31  توسط شلمان !!  | 

همسفر!
در این راه طولانی
که ما بی خبریم
و چون باد می گذرد،
بگذار خرده اختلاف هایمان، با هم باقی بماند
خواهش می کنم !مخواه که یکی شویم، مطلقا یکی.مخواه که هر چه تو دوست داری، من همان را، به همان شدت، دوست داشته باشم.و هر چه من دوست دارم، به همان گونه، مورد دوست داشتن تو نیز باشد.مخواه که هر دو، یک آواز را بپسندیم.یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه نگاه کردن را.مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی، و رویاهامان یکی.هم سفر بودن و هم هدف بودن، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست.و شبیه شدن، دال بر کمال نیست. بلکه دلیل توقف است.عزیز من !
دو نفر که عاشق اند، و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛
واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون، حجاب برفی قله ی علم کوه، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند.اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق.و یکی کافیست.عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است.اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست.من از عشق زمینی حرف می زنم، که ارزش آن در "حضوراست،
نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری.عزیز من !
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست، بگذار یکی نباشد.بگذار در عین وحدت مستقل باشیم.بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم.بخواه که همدیگر را کامل کنیم، نه ناپدید.بگذار صبورانه و مهرمندانه، درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست، بحث کنیم.اما نخواهیم که بحث، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند.بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند، نه فنای متقابل.اینجا، سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست.سخن از ذره ذره ی واقعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست.بیا بحث کنیم.بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم.بیا کلنجار برویم.اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم.بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را، در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد،
نه پژمردگی و افسردگی و مرگ،... حفظ کنیم
من و تو، حق داریم در برابر هم قد علم کنیم.و حق داریم، بسیاری از نظرات و عقاید هم را نپذیریم، بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم.عزیز من !
بیا متفاوت باشیم...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 9:54  توسط شلمان !!  | 

گوشی هایش رو بروی گوشش گذاشت. صدای آهنگ را زیاد کرد. موسیقی به آرامی شروع کرد. مثل همیشه قرصی را که برویش دولفینی حک شده بود درون دهانش گذاشت و به آرامی بلعید. شیر آب را باز کرد تا آبی بو صورتش بزند. اتاقش خیلی گرم بود . یادش نمی آمد کی این شیر آب را اینجا گذاشته بود. شیر را بست و به سوی تختش رفت. 

ناگهان حس کرد زیر پایش خیس است . به پشتش بازگشت . شیر آب با تمام فشار باز بود . به سمت شیر دوید و آن را بست ولی شیر خراب بود. آب با سرعت بالا می آمد. حس شناوری به او دست داد. تمام اتاق پر از آب شده بود. نفس عمیقی کشید و به سمت در شنا کرد. در گیر کرده بود. باز نمیشد. به سمت پنجره ها رفت. پنجره ها نیز باز نمی شدند. با پا چندین بار به آن ها ضربه زد ولی نفسش اجازه نداد و از هوش رفت. چشمانش را بست احساس کرد چیزی او را به شدت تکان می دهد. چشمانش را باز کرد و کوسه ای را دید که چندین بار به او حمله کرده بود. خون زیادی از پاهای سابقش! می رفت. سعی کرد فرار کند ولی راه چاره ای نبود. کوسه بوی خون را می شنید. ناگهان دستی از بالا به داخل آب آمد. دست را گرفت و خودش را بالا کشید. 

وقتی دوباره چشمانش را باز کرد بروی زمین، وسط اتاقش افتاده بود. همیشه رویایش همین طوری تمام میشد. دلش می خواست بداند آن دست کیست که در اخرین لحظات به دادش میرسد پس قرص دیگری را درون دهانش گذاشت ... 


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 20:46  توسط شلمان !!  | 

- تو احمقی! من فقط می خوام این خدمت لعنتی خیلی ساده تموم بشه. دنبال دردسری؟! که چی بشه ؟ 

پسر پوزخندی زد: فایده نداره که. بزار این یه هفته ای که اینجا هستیم دوتا دزد بگیریم بعدا بتونیم به رفیقامون پز بدیم. 

پسر اولی باز هم اخم هایش را در هم کشید: تو زندگی من اینقدر ماجرا برای تعریف کردن هست که نیازی به ماجرای جدید ندارم. اون ماشینو ببین درش قفل باشه . 

پسر اولی دستگیره در اتوموبیل را بالا کشید و رها کرد : قفله .

ناگهان صدای تیر، هر دو را میخکوب کرد. پسر اولی گفت : از این طرفه ، فکر می کنم توی این کوچه باشه. 

پسر دومی هم دنبالش دوید. وارد کوچه شدند. مردی ، پسر بچه ای را به زمین پرت کرد و با سرعت دور شد. مرد مسلحی اسلحه اش را به سوی چاقو مرد اول نشانه رفت و فریاد کشید : ایست! 

و در گوشه دیگر زنی شاید رنگ پریده جیغ کشان خودش را به پسر بچه رساند. پسر اولی بیسیمش را بیرون کشید: مرکز واحد10، توی خیابون تیسفون زورگیری شده. لطفا نیرو بفرستید. 

- واحد10، مرکز ، نزدیک ترین نیرو با شما 5 دقیقه فاصله داره. 

- تا اون موقع زورگیره فرار کرده. من با یه باتوم چیکار می تونم بکنم. 

و دستش را از روی دکمه برداشت: گندتون بزنه ...

بیسیم را درون جیبش فرو کرد و با سرعت به دنبال مرد چاقو کش فرار کرد. پسر دومی چند قدم جلوتر بود. خودش را به او رساند. پسر دومی فریاد زد : بیسیم رو بده به من باید خبر بدیم. 

- خبر دادم. 

پسر اولی وسط خیابان پرید و جلوی اولین موتور را گرفت. پسر دومی پشت فرمان نشست و با سرعت به دنبال زورگیر به راه افتادند. زورگیر که خود نیز سوار بر موتور دیگری بود داخل کوچه ای پیچید. آن دو نیز به دنبال وی. بعد از چند پیچ و واپیچ به بن بست رسیدند. پسر دومی پشت موتور ماند و راه فرار را بست. پسر اولی جلو رفت: دستا بالا. 

زور گیر به سمت او حمله کرد. پسر ابتدا سعی کرد با باتومی که در دست داشت او را بزند ولی زورگیر با بدن ورزیده و چهار شانه اش جلوی ضربات خام باتوم پسر را گرفت. پسر به خودش لعنت می فرستاد که چرا حتی نمی تواند با یک باتوم کسی را بزند. 

با هم گلاویز شدند. زورگیر دستش را دور گردن پسر انداخت و تمام قوایش را در انگشتانش تزریق کرد. پسر زانوش را بالا آورد و ضربه ای بین دو پای زورگیر زد. مرد از درد به خودش پیچید و بروی زمین غلتید. پسر سریع بروی کمر او افتاد و دو دستش را از پشت به هم رساند . تمام مراحل دستگیری را آن طوری که به او آموخته بودند اجرا کرد ولی دستبندی نداشت تا کارش را تمام کند. زورگیر با حرکتی پسر را از روی خودش پرت کرد و بروی سینه اش نشست. قبل از اینکه پسر دوم به کمک برسد برقی در هوا درخشید و فواره خونی از سینه پسر اولی بیرون زد. پسر دومی قدمی عقب کشید. مرد زورگیر با صورتی خونی به او خیره شد. پسر دومی باز هم قدمی عقب تر گذاشت و مرد زورگیر به سرعت فرار کرد. 

پسر دومی به آرامی به پسر زخمی نزدیک شد. دستش را زیر سر او گذاشت. پسر به او لبخندی زد : من فقط می خوام سربازیم تموم بشه ! 


+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین 1390ساعت 19:58  توسط شلمان !!  | 

اهی لوله اسلحه ام رو که دست می گیرم، سر لوله رو می زارم زیر دماغم. بوی باروت و خون میده یعنی چند نفر با این اسلحه کشته شدن؟! به حق بوده یا ناحق ؟! قاتل کی بود ، چند بار از سر نیزه اش استفاده کرده؟ چند تا مدال افتخار گرفته به خاطر کشتن دیگران ؟ از سر نیزه اش که خون می چکید با چی پاکش کرده ؟ چند بار خشابش رو پر کرده ؟! 


اصلا داستان زندگیش چی بوده ؟ شاید چوبی که دسته این اسلحه از اون ساخته شده روزی درختی بود. درختی که مردی زیر سایه اش نشسته بوده. توی نرمی موهای خشبوی عشقش غرق شده بود و حتی فکر نمی کرد که شاید چند روز بعد ، همین درخت جزئی از ابزار مرش باشه. یا شاید اون درخته رو خودش کاشته بود تا سایه بودن ایام پیریش باشه . 

داستان اسلحه من، فقط همین یکی نیست. از اسلحه من فقط همین یکی نیست . داستان اسلحه های این گردان رو کی می دونه ؟! 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 10:48  توسط شلمان !!  | 

مطالب قدیمی‌تر